دراین زمانه ناثواب چشمان خویش را عادت داده ام که آن چه را دیده عین واقعیت نبیند.9 دی یک حماسه یا یک سناریو.دیانت حربه جالبیست.دین دردستان چه کسانی باشد.مادراین عصرتلخ منتظریم.که امام زمانمان بیگانگان را از حریم یار دورکندوفتنه واقعی را از ریشه برکند.خدایا مارا در امان بدار از دست سیاست بازان دین مدار.خدا مار درامان بدار ازدین داران سیاست باز
به نظر شما چرا دولت اصرار داره تمام کارمندان احکام کار گزینی خودرا درآن ثبت کنند؟
مساحت وجودي من ازموي فرق سرم تا ناخن شست پايم همه وهمه از ان اين دنيايند و در ذيل من قرار دارند ولي انكه مرا به اوج مي برد افقي مافوق اين ذيل است من خليفه ام برزمين من تابع درجه سومي هستم ناقص كه پارامترq من مثبت است و ريشه هاي مثبت انديشه ام دوتاست در حالي كه بعد منفي ام يكيست.
در اين وادي كسي يافت نمي شود كسي كه بداند آنچه ناگفته ام من انم كه ناگفته هاي فراوان دارم زبانم را روزگار از ريشه كنده استو ناچار به خموشي ام كرده .كسي امد از من مشتق گرفت و كوچكم كرد و ان دگر عزت رفته را دوباره باز گردانيداين بار خواستند از راه قانون ديفرانسيل وارد شوند اوباز با انتگرال معين وجودم را تثبيت كرد و مرا حول محور عشق و عاشقي دوران داد و حجم مرا و ظرفيت پذيرشم را تا بي نهايت قرار داد.
آن شب مثل شبهای دیگر نبود احساس زندگی و زنده بودن برایم مشکل می نموددران خلوت شبانی کورسوی ماه این یار همیشگی شبهایم بود که از لای سایه درختان پشت پنجره برایم دست تکان می داد.تکان برگ ها از وزش نسیم شبانگاهی احساس بودنی رابرایم القاء می کرد.
سکوت وتاریکی اتاق همان بود که دگر شبها بود.خدایا شب رازنگ دیگر چرانمی کنی.سیاهی و سکوت رنگ وروح شبهای من بودند و هستند.
دستانم را به ارامی در خاک کنار میزم فشردم سردی خاک تنم را لرزشی شیرین داد.
یاد خاک قبرم آن هنگام که در تابوت کوتاهم در خاک نهادندم دیگراین پوچی را با خود نخواهم داشت این وجود پوسیده راوامی گذارم تا بال گیرد این حقیقت ذاتم..............
رئیس دفتر رئیس جمهور از تغییرات قطعی در ساختار مدیریت جهانی و نگرانی غرب از اعمال مدیریت ایران بر جهان خبر داد و گفت: غربی ها بعد از دیدن اراده هسته ای ما خواستار این شدند که در ظاهر عنوان کنیم فعالیتهای خود را متوقف کردهایم تا مدعی شوند که اجماع قدرت جهانی ایران را مجبور به عقب نشینی کرده است.
در سخنانی گفته اند که "نام خلیج فارس و دریای پارسی از 30 میلیون سال پیش به موازات شکل گیری تمدن های انسانی در منطقه موجودیت یافته است
گفت: "نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است."
رئیس دفتر رئیس جمهور با اشاره به خدمات بوعلی گفت : بوعلی سینا قد بلندی داشته است و هر چه از آن فاصله می گیریم بیشتر دیده می شود و این نشان می دهد که او قد بلندی دارد که در طول تاریخ همواره دیده می شود .
مشائی افزود : اگر خوب و نقادانه به این مسئله بیندیشیم مسئله این است که انسان های دوران بوعلی چندان قد بلند نبوده اند چرا که اگر بلند قامت بودند قد بوعلی پشت آنها دیده نمی شد و دیده شدن بوعلی سینا در اعماق تاریخ معنایش این است که آنچه پس از بوعلی برای انسانهای همعصر بوعلی اتفاق افتاده است همان حقیقت بوده است و اینکه فرصت ها برای نسل ها و شکوفایی بروز استعداد ها فراهم نبوده است چنانچه یک حادثه می توانست چراغ پر فروغ بوعلی را در کودکی یا نوجوانی خاموش کند .
وی ادامه داد : اگر کاوش های باستان شناسی نشان می دهد که انسان به خدا اعتماد داشته است اما چرا خدا محور وحدت نشده است و من می گویم مشکل این است که به تعداد انسانها خدا هست و چون خدا فارغ از آنکه هست اما خدای هر انسانی با توجه به شناخته آن فرد از خدا با خدای فرد دیگری متفاوت است و ملت ها در طول تاریخ همواره یک خدا را نپرستیده اند چون انسانهای خدای متفاوت دارند .
ادامه دارد
پروانه امشب کمترپربزن اند رحریم یار من ترسم صدای شه پرت از خواب بیدارش کند
می خواهم فکر کنی
فراموشت کرده ام
دیگر برایت نمی نویسم
خاطره ای هم
ازتو نمانده
می خواهم ندانی
نامه هایت را
هر روز می خوانم
ندانی بدون تو سخت است
و ندانی
هر لحظه فریاد می کشم
کجایی ؟ چرا نمی آیی؟
من مواظبم تو نمی خواد مواظب باشی(در حاشیه سانسور- فیلتر-پارازیت-قطع تلفن-قطع برق-ارسال پیامک......)
تواز خودت اختیاری نداری
تو خیر و شرت رو نمیشناسی
تو بورو بمیر من به جات نفس می کشم
این روزها همه باهم بیگانه ایم ؟!
این روزها پنجره ای پیدا میکنی تا دل گرفته آسمان را ببینی یا نه ؟! این روزها همه طوفان زده ایم . این روزها عاطفه ها مرده اند،عشق ها به جنون رسیدند و گلهای باغچه ها پژمرده اند. این روزها با خویشتن بیگانه ایم و در حسرت روزهای خوش زندگی آواره ایم . این روزها آسمان دلها بارانی است .سینه ها پر از غم،دستها خالی و نگاههای منتظر به دوردست ها طولانی است . این روزها شهرها سرشار از انسان ولی از عاطفه ها خالی است ویترین مغازه ها پر اما از مشتریان خالی است . این روزها خنده بر لبها پژمرده است . این روزها صدای قیل وقال بچه ها در کوچه ها مرده است . این روزها جیب پرطرفدار پدر توخالی و دیگ همیشه پر از غذای مادر روی اجاق خاموشی است . این روزها چشمها از خواب فراری است وفکرها همه در پی پریشانی است این روزها ... این روزها قصه غمناک عصر ماست .قصه دربدری و آوارگی و پریشانی نسل عصر ما،قصه محنت ودرد ورنج مردهای عصر ما،قصه تلخ مادران زجر کشیده عصر ما ،قصه تلخ آدماست .رفتن ورفتن وتنهاشدن ... قصه کودک گلفروش سرچهار راه ،قصه پیرمرد فرتوت ونحیف سیگارفروش ،قصه مادر رخت شور ،قصه دختر فقیر تن فروش ،قصه جوان افسرده موادفروش و... قصه ما قصه قرن ماست . قرن ما قرن سیاه ،قرن سکوت عاطفه هاست .
گاهی وقتها دلت میگیره
گاهی وقتها دلت می گیره وقتی میفهمی خیلی کارهارو یه جور دیگه باید انجام میدادی
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی که چقدر سادهایی
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی که خوب بودن به درد نمیخوره، باید پست بشی
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی حس میکنی چقدر تنهایی
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت میخواست
گاهی وقتها دلت میگیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست
گاهی وقتها دلت میگیره
خودمم.خود خودم
لب ها
چشمها
گونه ها
همان هميشگي اند
فقط كمي پر رنگ تر.
مي خواهم پر رنگ باشم
آنقدر غليظ و پر رنگ كه تو مرا ببيني.
كه من در تيره ي اين روزها
ديده شوم....
خدا را سپاس ميگزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گُزراندم که بهتـرين شغل را در زنـدگي، مبـارزه بـراي آزادي مردم و نجاتِ ملتم ميدانستم و اگـر ايـن دست نداد، بهترين شغلِ يک آدمِ خوب معلمي است و نويسندگي ........ عارفان با علم عارف می شوند / بهترین مردم معلم می شوند / علم با عشق مکمل می شود / هر که عاشق شد معلم می شود
دلخوشیهای کودکانه ی ما
همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
.......
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم!..
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
...و این است پایان سایه روشن
مطالب قدیمی تر »
